skip to main |
skip to sidebar
ای کاش دستکم یکی از این خوابها، تبدیل به واقعیت میشد...
ای کاش همان روزها، میبردیام با خودت...
ای کاش دستم را میگرفتی... دوباره...
ای کاش بازمیگشتی، به زندگیام...
ای کاش بیخبر، طوفانی بیاید و همه چیز را زیر و رو کند. همه چیز را. برای تو که کاری ندارد.
گفتی «هیچ کس اگر نداند، من و تو که میدانیم.» ای کاش من و تو هم نمیدانستیم...
ای کاش آرزوها، به جای همیشه دور شدن، گاهی هم نزدیک میشدند...
ای کاش همیشه لبخند میزدید...
ای کاش همهی روزهای سال، همین طور «نو» بمانند...
ای کاش، آن طور بودم که تو دوست داری...
ای کاش میدانستم چشمهایت چهرنگی است...
ای کاش من و تو این قدر احساس مزخرفی نسبت به همدیگر نداشتیم...
ای کاش همین فردا، 21 اسفند بود...